تبلیغات
:: Barge-Sabz :: - سقف رفاقت

وبلاگ من

صفحه اصلی

ایمیل من

 

برگ سبز را به صفحه علاقمندیهایتان اضافه کنید          برگ سبز رو صفحه خانگی خود کنید


نویسنده

كمیل(110)


موضوعات

دلستان(49)
طنزستان(2)
عمومستان(58)
اسطورستان(2)


صفحات


مطالب پیشین

بازخوانی

محالات

کز هر چه در خیال من آمد ، نکوتری ..

بهار 93

دروغگو دشمن خداست

سکوت چه زیباست

جای ملال





جستجو



دوستان


فهیمه
نیــکاح
دختر بابا
قطعه 26
مهمونــی
هنرکده ژینا
علی نــادری
هنر تزئینات؛ الهه
کودکی که خدا را می‌دید
ببین مهسا چقدر تنهاست
:: پــــوروا - قلب مازندران ::


آمار وبلاگ ..

بازدیدهای امروز :
بازدیدهای دیروز :
کل بازدیدها : :
برگ سبز :



من در کلوپ



سقف رفاقت   ( دلستان , )

 

تو آن پرنده پاکی که آسمان با توست!

و بی تو هر چه پنجره اینجاست، رو به تاریکی است.

تو پنجره بودی، نماد یک پیوند میان من و آنچه ذهن من می‌خواست.

تو عاشقانه‌ترین واژه‌ای که من دیدم و می‌شد از نگاه تو صد باغ سیب را چید!

پرنده‌های باور من در تو آشیان کردند، و این نشانه خوبی برای بودن بود.

یکی شدیم و رها از حصار من بودن، و سقف رفاقت به رنگ آبی بود ...

 

 

در تعطیلات كریسمس، در یك بعد از ظهر سرد زمستانی، پسر شش هفت ساله‌ای جلوی ویترین مغازه‌ای ایستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباس‌هایش پاره پوره بودند. زن جوانی از آنجا می‌گذشت.

همین كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتیاق را در چشم‌های آبی او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برایش كفش و یك دست لباس گرم خرید!

آنها بیرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت:

حالا به خانه برگرد! انشالله كه تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی.

پسرك سرش را بالا آورد، نگاهی به او كرد و پرسید: «خانم! شما خدا هستید!؟»

زن جوان لبخندی زد و گفت: «نه پسرم! من فقط یكی از بندگان او هستم. پسرك گفت: «مطمئن بودم با او نسبتی دارید!»

 .....

سلام و چند نقطه ..

همین اول بگم الانی که دارم این پستو می‌نویسم حالم زیاد خوب نیس! ..

آخه امروز ناهار ماکارانی داشتیم. مثه همیشه هم خیلی زیاد خوردم، اما این دفه یه جوری شدم!

...

چند روز پیش داشتم دنبال یه مطلب خوب می‌گشتم. اینقده توی نت گشتم تاا اینکه متن بالایی رو پیدا کردم!

ولی دیدم عین همین متنو توی کامپیوترم دارم! یه هفش ده تا به خودم بد و بیراه گفتم و بعدشم این متنو گذاشتم اینجا ..

شاید برای بعضیا تکراری باشه! ولی به خوندن دوباره‌ش می‌ارزه ..

راستی در مورد بعضی از حرفای بعضی از بچه‌ها باید بگم که من کمیلم! و عاشق هیچ شخصیت حقیقی یا حقوقی هم نیستم! .. و عشق هم چیزی جز رحمت خدا نیست!

- ولی خودمونیماا ؛ من بعضی موقع از حرفای جدیه خودم تعجب میکنم! یعنی چی؟ یعنی اینکه مثلا یه جمله‌ی جدی‌ای می‌نویسم بعد که میرم بخونمش با خودم میگم یعنی اینو من نوشتم!؟ این جمله‌ی منه!؟ بعنوان مثال همین : "عشق چیزی جز رحمت خدا نیست!"

- پیشاپیش عید مبارک غدیر مبارکتون باشه ..





برگ سبزی از کمیل :  
پنجشنبه چهاردهم دی 1385  ، ساعت 06:01