تبلیغات
:: Barge-Sabz :: - خدای من

وبلاگ من

صفحه اصلی

ایمیل من

 

برگ سبز را به صفحه علاقمندیهایتان اضافه کنید          برگ سبز رو صفحه خانگی خود کنید


نویسنده

كمیل(110)


موضوعات

دلستان(49)
طنزستان(2)
عمومستان(58)
اسطورستان(2)


صفحات


مطالب پیشین

بازخوانی

محالات

کز هر چه در خیال من آمد ، نکوتری ..

بهار 93

دروغگو دشمن خداست

سکوت چه زیباست

جای ملال





جستجو



دوستان


فهیمه
نیــکاح
دختر بابا
قطعه 26
مهمونــی
هنرکده ژینا
علی نــادری
هنر تزئینات؛ الهه
کودکی که خدا را می‌دید
ببین مهسا چقدر تنهاست
:: پــــوروا - قلب مازندران ::


آمار وبلاگ ..

بازدیدهای امروز :
بازدیدهای دیروز :
کل بازدیدها : :
برگ سبز :



من در کلوپ



خدای من   ( عمومستان , )

 

سلامی چو بوی خوش سه نقطه!!

ببخشید که متن انتخابی این دفه زیاده، ولی به خوندنش می‌ارزه. اگه حوصله‌ی خوندن همه‌اش رو ندارین، نخونین بهتره!

 

خدای عزیزم!

سلام!

امیدوارم حالت خوب و خوش باشد. می‌دانم که نه مریض هستی، نه سرت درد می‌کند، نه عاشق شده‌ای، نه ناراحتی، نه عصبانی هستی، نه وقتت تنگ است، و خلاصه اتفاق مهمی برایت نیفتاده که دل نگرانش باشم.

سر حال و سلامت و قبراقی، مثل روز اولی که عشقت کشید و پدربزرگ گرامی ما را آفریدی.

خدای عزیزم!

می‌خواهم چند خطی برایت بنویسم ...

خدا جان! کسی را جز تو ندارم که برایش حرف بزنم. باز هم مثل همیشه، غرغرهای من شروع شد و تا کی تمام شود؟ ... خودت می‌دانی!

عزیزکم!

نمی‌شود گفت قربان شکل ماهت! ..ولی بگذار این بار تو را مثل یک زن میانسال خوشگل و خوش‌تیپ تصور کنم!!

چرا می‌خندی؟ جدی می‌گویم! می‌خواهم این بار تو را مثل یک خانم مسن و خوشگل تصور کنم که یک پیراهن بلند مشکی پوشیده و هنوز پوست بدنش، چروک نیفتاده!

بگذار ببینم! ... چند ساله باشی خوب است؟ ... 30 ؟ ... نه! خیلی جوان می‌شوی. 40 ؟ ای! بد نیست! همین 40 ساله خوب است. پس خدای من، شد یک زن 40 ساله‌ی خوش اندام و بلند قد، با موهای پر‌پشت یک دست نقره‌ای و موج دار. یک لباس مشکی آستین حلقه‌ای هم تن‌ات است که دستان کشیده و پوست روشنت را به نمایش گذاشته!

آخ! ... چه خدای باحالی می‌شوی در این صورت عزیزکم!!

بگذار اول تو را ببوسم.

گونه‌های برجسته‌ی خوش تراشی داری. و چه کیفی می‌دهد وقتی احساس کنم که من مخلوق تو هستم. هم من و هم مادر عزیزتر از جانم، هر دومان مخلوق تو هستیم خوشگل من!

دوست دارم ساعت‌ها بنشینم و موهای نقره‌ای‌ات را نوازش کنم و بعد کم کم، با گریه، از چند تا چیز نق بزنم.

بگویم :

خدایا! مادر بزرگوار جهان! مادر زیبای هستی!

تو بزرگوارترین زنی هستی که در عمرم دیده‌ام و حس کرده‌ام! شاید تا به حال کسی از تو این درخواست را نکرده باشد، ولی من یک بار برای همیشه از تو می‌خواهم که عاشقم باش. عاشقم باش و بگذار عاشقت باشم. بگذار لب‌‌های سرخ و زیبایت را در طولانی‌ترین بوسه‌ی زندگی‌ام، ببوسم. نمی‌خواهم مادرانه مرا دوست بداری و من هم خوشم نمی‌آید که مادرانه به تو مهر بورزم. می‌خواهم مثل معشوقه‌ای زیبا و به کمال، تو را دوست بدارم و با تو معاشقه کنم.

می‌دانم! می‌دانم! تو از من بزرگ‌تری! اختلاف سنی ما هم کم نیست. تو میلیاردها میلیارد سال سن داری و من فقط دور و بر 20 سال! ولی تو خدایی! ... می‌توانی جوان و زیبا بمانی! می‌توانی همیشه جذاب و قشنگ باشی و با آن لباس سیاهی که تن‌ات کرده‌ای ، چه قدر زیباتر شده‌ای!

نمی‌خواهم تو را زنی جوان تصور کنم. چون آن وقت حس مردانه‌ام گل می‌کند و دوست دارم به تو دستور دهم. دستور دهم که برایم غذا درست کنی، لباس‌هایم را بشویی، برایم چای بریزی و وقتی خسته‌ام، غرغرهایم را بشنوی و دم نزنی.

نه! اینطوری خوب نیست!

دوست دارم مثل یک بانوی زیبا و کامل، تو را دوست بدارم. از دیدنت لذت ببرم. از خرامیدنت در خانه‌ی دنیا، از سخن گفتنت که به وسعت آسمان، طنین دارد. از اشک‌هایت که به سرشاری باران است. از بدنت که به سپیدی برف می‌ماند. از اندامت که به موزونی گل است. از لبخندت که به زیبایی بهار است. از چشم‌هایت که به روشنی دریاست.

وای! خدای من!

من چه قدر می‌توانم عاشق تو باشم!؟

چه قدر می‌توانم برایت دوست خوبی باشم!؟

گور پدر هر چه صیغه‌ی محرمیت و عقد و ازدواج است!

بیا دوتایی ـ پنهان از دید همه ـ هم خانه شویم و با هم زندگی کنیم!

من بعضی روزها تا ساعت 5 سر کلاسهام هستم و تو در خانه می‌توانی به امور اداره‌ی دنیا بپردازی! تلفن هست! اینترنت هست! موبایل من هم برای تو! نگران نیستم! کسی به من زنگ نمی‌زند که بخواهد حس حسادت زنانه‌ات را تحریک کند. تازه اگر هم کسی زنگ بزند، می‌توانی به راحتی از صفحه‌ی روزگار، محوش کنی. من حرفی ندارم!

بیا دوتایی عاشقانه و بی شیله پیله با هم باشیم!

شب‌ها برایم از داستان‌های خلقت بگو! داستان‌هایی که من نبودم و اتفاق افتاد. از هزاران سال پیش، از میلیون‌ها سال پیش. آن زمانی که هنوز ما دو تا عاشق هم نبودیم و هنوز من در زندگی‌ات نیامده بودم.

خدایا! زیباترین بانوی روی زمین! ملکه‌ی قلب من!

چه خوب است که همه فکر می‌کنند تو مرد هستی و خیلی خشن و نامهربانی. چه قدر خوب است که همه فکر می‌کنند تو جهنمی سوزان داری که آدم‌های بد را در آن می‌سوزانی! ..بگذار همه این طور فکر کنند!

من و تو تنها در این خانه‌ی کوچک با هم عشق می‌کنیم و ککمان هم نمی‌گزد!

من تمام بعد از ظهرها را می‌توانم با تو باشم. دور و بر خانه‌ی ما همه چیز هست. از شیر مرغ تا جون آدمیزاد! کمی پول توی کیف می‌گذاریم و می‌رویم خرید!

خدایا! دارم گریه می‌کنم! .. دارم اشک می‌ریزم و برایت نامه می‌نویسم! دارم هق هق گریه می‌کنم خدای عزیز و قشنگم! بانوی من! زیبای محض!

وقتی از کار و بار روزانه خسته می‌شوی، سرت را بگذار روی شانه‌ی من و چشم‌های آبی‌ات را ببند. من موهای نرم و نقره‌ای‌ات را نوازش می‌کنم و برایت از شعرهای جدیدم می‌خوانم. دوست دارم که شعرهایم را می‌شنوی و جایی که به دلت می‌نشیند، به به و چه چه‌ات بلند می‌شود. من دوباره آن را می‌خوانم و باز منتظر تشویق تو می‌مانم.

خدای زیبای من!

آرام سرت بگذار روی دوش من و بخواب. تلویزیون هیچ برنامه‌ی خوبی ندارد. بگذار موسیقی بشنویم و آهسته آهسته با هم لذت ببریم! داغی نفس‌هایت را بر بدنم احساس می‌کنم و لطافت پوست تن‌ات را بر شانه‌های برهنه‌ام. دست‌هایمان را در هم گره زده‌ایم تا مبادا همدیگر را گم کنیم.

دوست دارم همیشه نگران عاشق بودن من باشی. همیشه از من بپرسی: «عزیزم! هنوز دوستم داری؟» و من با لبخند گونه‌هایت را نوازش دهم و تکرار کنم: «این چه حرفی است عزیزکم! همیشه دوستت داشتم و همیشه خواهم داشت. تو آفریننده‌ی منی خالق من! وجودم به وجود تو بسته است و زندگی‌ام در دست توست.» و باز بوسه‌ای طولانی را بر گونه و لبانت بگذارم.

خدایا! ...

خوشحالم از این که هیچ‌کس نمی‌تواند حس من را نسبت به تو درک کند. هیچ‌کس نمی‌تواند حدس بزند که من عاشق زنی زیبا مثل تو هستم. همه فکر می‌کنند خدا مثل آن پیرمرد اخموی سر کوچه‌ی ماست که ریش‌های بلند و سفیدی دارد. وقتی بفهمند که خدا، زنی زیبا مثل توست، از تعجب شاخ در می‌آورند! ..چه کیفی دارد!

خدایا! یادت باشد که وقتی خواستیم بخوابیم، همیشه چراغ مهتاب را روشن بگذار و با آن لباس بلند زیبای بدن نمایت که از جنس باد است، کنار پنجره بایست و خوش بختی همه‌ی مخلوقاتت را بخواه!

بیا دوتایی همه‌ی آدم‌ها را عاشق کنیم! همه‌ی آدم‌ها را خوشبخت کنیم. بیا دوتایی راه بیافتیم و کوچه به کوچه از « تهران »، « رم »، « مسکو »، « بیت المقدس »، « نیویورک »، « سئول »، « پاریس »، « لندن »، « برلین »، « بمبئی » و همه جای عالم بگذریم و همه‌ی آدم‌ها را به آرزوهایشان برسانیم!

مطمئنم خیلی جاها ما را مسخره می‌کنند و به ما می‌خندند. چون فکر می‌کنند که یک پسر بیست ساله چطور دوست پسر تو شده است؟ ولی خودت می‌دانی که این حرف‌ها همه‌اش از روی بی‌عقلی و نا آگاهی‌ست. هیچ‌کس زیبایی تو را مثل من درک نکرده! هیچ‌کس نمی‌داند که من تو را دوست دارم و فقط دوست دارم که دوستت بدارم و دوستم بداری!

نمی‌دانند که ما با هم چه عالمی داریم! دوتایی می‌نشینیم و فهرست آدم‌های خوب را مرور می‌کنیم و سعی می‌کنیم که شرایط زندگی‌شان را بهتر کنیم. خدایا! راستی تا یادم نرفته، همشهری‌ها و هم‌میهنان مرا هم از قلم نیاندازی! ... خیلی سختی می‌کشند! خدایا کارشان را درست کن! وضعشان خوب بشود. کارو بارشان رو به راه بشود و همه خوشحال شوند!

خدای خوشگل من! چشم‌هایم خسته شد. امروز حالم خوب نبود! گریه هم کردم، حالم بدتر شد!

ببخش که همیشه از دست من عصبانی هستی. من دوستت دارم. اگر کاری، چیزی نداری، من می‌خواهم بروم استراحت کنم!





برگ سبزی از کمیل :  
دوشنبه بیست و نهم آبان 1385  ، ساعت 09:11